۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا ۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نظر

سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388 ساعت 7:15 PM

سلام دوستای نازنینم 

من اینا رو توی کافی نت تو مسافرت نوروزیمون می نویسم

البته کافی نت مال داییمه

بزارید مسافرتمونو از اول بگم ما روز سی ام اسفند ساعت3:30  ظهر راه افتادیم بریم آبادان (راستی من آبادانیم) بعد ساعت 9 شب تصمیم گرفتیم شبو شیراز بخوابیم بعد صبح بریم . اون شب ما فقط یه چادر داشتیم با دو تا پتو مسافرتی راستی ما دوازده تا رو فرشی داشتیم که برای سوغاتی می بردیم.

اون شب ما یه روفرشی زیر چادر گذاشتیم ،سه تا رو فرشی توی چادر انداختیم ، چهار تا رو فرشی زیر سرامون گذاشتیم ، سه تا هم رومون اندا ختیم آخه خیلی خیلی سرد بود ، خلاصه اون شب ما غرق در رو فرشی بودیم ! تادیروز آبادان بودیم که مامانم گفت بیاید بریم به فامیلای اصفهان هم سربزنیم ما هم راه افتادیم بریم اصفهان الان من توی کافی نت داییمم . پس فردا راه میفتیم بریم یزد خونمون. راستی سیزده به در خوش بگذره!!

نظر

چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387 ساعت 6:36 PM

سلام به دوستای گل و نازنینم 

سال نو نزدیکه 

سال نو همتون مبارک!

نظر یادتون نره!

نظر
جمعه 11 بهمن ماه سال 1387 ساعت 10:01 AM

تو گلوش شکسته فریاد،خیلی وقته رفته از یاد
شیر باوقار جنگل ، پشت میله های فولاد
روی یالای بلندش ، سایه ی مگس نشسته
نا ندارهکه بغرّه شیر پر غرور خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفس تنگ
غربت جنگل ریخته تو دوتا چشم عسل رنگ
نمی دونه چرا اینجا همه میله ها بلندن
آدمای پر هیاهو به سکوت اون می خندن

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
یه ماهه هیچی نخورده آدما !

نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سرکن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرور جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوت اینجا صداتو سوزونده باشه !
یاد این آدما بنداز که تو اون شیر بزرگی !
حریف صد تا پلنگی ، حریف یه گلّه گرگی !
نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشماتو بستی؟

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
دیگه دق کرده و مرده آدما !تو گلوش شکسته فریاد،خیلی وقته رفته از یاد
شیر باوقار جنگل ، پشت میله های فولاد
روی یالای بلندش ، سایه ی مگس نشسته
نا ندارهکه بغرّه شیر پر غرور خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفس تنگ
غربت جنگل ریخته تو دوتا چشم عسل رنگ
نمی دونه چرا اینجا همه میله ها بلندن
آدمای پر هیاهو به سکوت اون می خندن

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
یه ماهه هیچی نخورده آدما !

نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سرکن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرور جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوت اینجا صداتو سوزونده باشه ! 
یاد این آدما بنداز که تو اون شیر بزرگی !
حریف صد تا پلنگی ، حریف یه گلّه گرگی !
نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشماتو بستی؟

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
دیگه دق کرده و مرده آدما !تو گلوش شکسته فریاد،خیلی وقته رفته از یاد
شیر باوقار جنگل ، پشت میله های فولاد
روی یالای بلندش ، سایه ی مگس نشسته
نا ندارهکه بغرّه شیر پر غرور خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفس تنگ
غربت جنگل ریخته تو دوتا چشم عسل رنگ
نمی دونه چرا اینجا همه میله ها بلندن
آدمای پر هیاهو به سکوت اون می خندن

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
یه ماهه هیچی نخورده آدما !

نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سرکن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرور جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوت اینجا صداتو سوزونده باشه ! 
یاد این آدما بنداز که تو اون شیر بزرگی !
حریف صد تا پلنگی ، حریف یه گلّه گرگی !
نعره کن ! شیر قشنگم !چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشماتو بستی؟

شیر پیر باغ وحش شهر ما،
دیگه دق کرده و مرده آدما !


نظر
سه شنبه 9 مهر ماه سال 1387 ساعت 4:27 PM

                                                 ادامه مطلب فراموش نشود!

ادامه مطلب ...

نظر
سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387 ساعت 9:19 PM

دوران زندگی آدمها

 

خدا خر را آفرید و به او گفت : تو بار خواهی برد ، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا !! من می خواهم خر باشم ، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداون آرزوی خر را بر آورده کرد ...



 

خدا سگ را آفرید و گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد تو یک شگ خواهی بود.

شگ به خداوند پاسخ داد: سی سال عمری طولانی است . کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را بر آورد...



 

خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو از این سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد و یک میمون خواهی بود.

میمون پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را بر آورده کرد ...



 

و سر انجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی.تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی . و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.

و خداوند آرزوی انسان را بر آورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند...!!

و پس از آن ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند، و مثل خر بار می برد...!!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند ، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می کند و هر چه به او بدهند می خورد...!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواسته بود!!!


نظر
پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387 ساعت 4:40 PM

نظر
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387 ساعت 8:19 PM

 

نظر
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387 ساعت 4:19 PM

Did You Know???         

 Coca-Cola was originally green. کوکا کولا در اصل سبزرنگ است

 

The most common name in the world is Mohammed. عمومی‌ترین نام در جهان محمد است

 

The name of all the continents end with the same letter that they start with.

اسم تمام قاره‌ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان میابد

 

The strongest muscle in the body is the tongue. مقاومترین ماهیچه در بدن ، زبان است

 

Women blink nearly twice as much as men! چشمک زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است

 

You can't kill yourself by holding your breath. شما نمیتوانید با حبس نفستان ، خودکشی کنید


It is impossible to lick your elbow.
محال است که آرنجتان را بلیسید

 

People say "Bless you" when you sneeze because when you sneeze, your heart stops for a millisecond.

وقتی که عطسه میکنید مردم به شما "عافیت باش" میگویند ، چرا که وقتی عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می‌ایستد

 

It is physically impossible for pigs to look up into the sky.

خوکها به لحاظ فیزیک بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند

 

If you sneeze too hard, you can fracture a rib. If you try to suppress a sneeze, you can rupture a blood vessel in your head or neck and die.

وقتی که به شدت عطسه میکنید ، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید ، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید

 

Each king in a deck of playing cards represents great king from history.

هر خال "شاه" در بازی ورق ، نشانه یکی از پادشاهان بزرگ تاریخ است

 

Spades - King David خال پیک : شاه‌دیوید
Clubs - Alexander the Great,
خال گشنیز : اسکندر کبیر
Hearts - Charlemagne
خال دل : شارلمانی...امپراتور فرانسه بزرگ
Diamonds - Julius Caesar.
خال خشت : ژولیوس سزار

 

111,111,111 x 111,111,111 == 12,345,678,987,654,321

 

If a statue of a person in the park on a horse has both front legs in the air, the person died in battle. If the horse has one front leg in the air, the person died as a result of wounds received in battle. If the horse has all four legs on the ground, the person died of natural causes.
اگر در پارکی ، پیکره شخصی بر روی اسبی قرار داشته باشد که هر دو پای جلویی آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است که آن شخص در جنگ کشته شده است...اگر یک پای اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است که آن فرد در جنگ زخمی شده است...اگر هر چهار دست و پای اسب بر روی زمین باشد ، نشانه آن است که آن شخص به مرگ طبیعی مرده است

 

What do bullet proof vests, fire escapes, windshield wipers and laser printers all have in common?
Ans. - All invented by women.

جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف‌پاک‌کنهای شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند

 

Honey is the only food that doesn't spoil. What is this?
تنها غذایی که فاسد نمیشود عسل است

 

A crocodile cannot stick its tongue out. کروکودیل نمیتواند زبانش را به بیرون دراز کند

 

A snail can sleep for three years. حلزون میتواند سه سال بخوابد

 

All polar bears are left handed. تمامی خرس‌های قطبی چپ‌دست هستند

 

Butterflies taste with their feet. پروانه‌ها با پاهایشان میچشند

Elephants are the only animals that can't jump. فیلها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند


On average, people fear spiders more than they do death.

بطور متوسط ، مردم آنقدر از عنکبوتها میترسند که نمیتوانند آنها را بکشند

 

Shakespeare invented the word 'assassination' and 'bump'.

شکسپیر این دو کلمه رو از خود اختراع کرد...معنیش رو من نفهمیدم!!!کسی هست که فهمیده باشه؟؟؟

 

The ant always falls over on its right side when intoxicated.

مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود سقوط میکند

 

The electric chair was invented by a dentist. صندلی الکتریکی توسط یک دندانپزشک اختراع شد

 

The human heart creates enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet.

قلب انسان فشاری کافی ایجاد میکند تا به فاصله 30 فوتی (تقریباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ کند

 

Rats multiply so quickly that in 18 months, two rats could have over million descendants.

موشهای صحرایی چنان  سریع تکثیر پیدا میکنند ،که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند

 

Wearing headphones for just an hour will increase the bacteria in your ear by 700 times.

استفاده از هدفون در هر ساعت ، باکتریهای موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش میدهد

 

The cigarette lighter was invented before the match. فندک قبل از کبریت اختراع شد

 

Most lipstick contains fish scales. روژلب حاوی فلس ماهی است

 

Like fingerprints, everyone's tongue print is different.

نظیر اثرانگشت ، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است

نظر
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 ساعت 3:51 PM



یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.

اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.

هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.

بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمایش دهنده 2106 بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد "216 را با این نحوه علامت گذاری نداریم. به این ترتیب به این مطلب پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است.

البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.

البتهبعضى ازریاضی دانان یونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد.

هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.

اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند .

این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.

بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد.

نظر

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 ساعت 5:12 PM

نظر
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 ساعت 6:12 PM

نام کتاب : در جستجوی دلتورا (در 8 جلد )
نویسنده : جنیفر رو مشهور به امیلی رودا Rodda , Emily
مترجم : محبوبه نجف خانی
تعداد صفحات هرجلد : تقریباً 160 صفحه
قیمت هر جلد : 1100 تومان
چاپ اول : 1382


اسامی کتاب ها به ترتیب :
1- جنگل های سکوت 2- دریاچه اشک 3- شهر موشها -4 شن های روان
5- کوهستان وحشت 6- هزارتوی هیولا 7- دره گمشدگان 8- بازگشت به دل

قسمتی از داستان :

از زمان های بسیار دور انسان ها باور داشتندکه گوهردر درون خود برخی خواص پنهانی یا شاید جادویی دارد که ان را به سوی خود می کشد.هرچند که این باور ها پایه علمی ندارند اما امروزه هنوز هم بسیاری از مردم جهان به خواص جادویی درمانی گوهرها اعتقاد دارند.

ارباب سایه های اهریمنی نقشه کشیده است تا به سرزمین دلتورا حمله کندومردمانش را به اسارت در اورد.تنها مانع او کمربند دلتوراست که هفتگوهربا نیروهای عجیب و مرموز دارد.ارباب سایه ها گوهر ها را ربوده و در سرتاسر قلمرو پادشاهی در مکان هایی ترسناک پنهان می کند.

دو همسفر که هیچ شباهتی به هم ندارند از توی نقشه ای دستی مخفیانه به جستجوی پر مخاطره ای دست می زنند.انهاکه مصمم هستند گوهرها را بیابند و سرزمینشان را از ظلم نجات دهند به سوی اولین مقصد به راه می افتند.....

نظر
پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 ساعت 1:02 PM

مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر کجاست ؟‌پسر گفت من شتری ندیدم .


مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .

قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟

پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .

بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است .

قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!





این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در کم گفتن است و چکار داری که دخالت کنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .

نظر
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 7:52 PM


روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .

صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »

بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »

غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت .

آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .

وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .

از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » .

غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد .

جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .

بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !

نظر

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386 ساعت 8:35 PM





نظر
پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386 ساعت 2:33 PM

1تای من،2ستت دارم، 3تاره شبهای من، 4راه دردهای من،
5جه ی آفتابم، 6شه عمرم ، 7و8بار گفتم ،9کرتم ،10گرم!