یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند. 
اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.
هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.
بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمایش دهنده 2106 بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد "216 را با این نحوه علامت گذاری نداریم. به این ترتیب به این مطلب پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است. 
البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.
البتهبعضى ازریاضی دانان یونانی ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد. 
هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند. 
اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند . 
این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند. 
بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد. 
![]() |
![]() |
![]() |
تاریخچه عدد صفر
حیف نون به زنش میگه اگه بچمون پسر بود اسم بابای منو میذاریم، اگه دختر بود اسم بابای تو رو!
دو تا اصفهانی دراز کشیده بودند یکیشون داشته خمیازه می کشیده اون یکی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این اصغر ما رو هم صدا بزن!
می دونی اگه حیف نون یه نارنجک انداخت طرفت باید چی کار کنی؟ ... باید ضامن شو بکشی پرت کنی طرف خودش!
یارو ریش پروفسوری داشته، میره پیش رفیقاش و میگه: هر سوالی دارین امروز بپرسین، فردا میخوام ریش هامو بزنم!
مدیر تیمارستان گزارش دادند شب پیش یکی از بیماران قصد خودکشی در وان حموم را داشته ولی خوشبختانه یک بیمار دیگر به نام حیف نون نجاتش داده. پزشک تیمارستان پس از مطالعه پرونده حیف نون صداش کرد و گفت: وقتش رسیده که تورو آزاد کنم این اقدام بزرگ تو نشون میده حالت خوب شده. البته متاسفم... اون بیمار بالاخره این کارو کرد. این بار خودشو تو بالکن اتاقش حلق آویز کرده. حیف نون می گه: نه اون خودکشی نکرده، چون خیس بود من آویزونش کردم خشک بشه!
مسافری که تازه به شهر وارد شده بوده از آقای خنگ می پرسه ما اینجا غریبیم... کجا آمپول می زنن... طرف باسنش رو نشون می ده می گه اینجا!
از آقاهه می پرسن با چه ارزی ازمملکت خارج شدی؟ گفت: باعرض معذرت
حیف نون می خواسته خودکشی کنه می ره تو گلدون می گه به من آب ندین!
حیف نون یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده، سگه رو می گذاشته توی فرغون و دنبال دزده میدویده!
یه روز به یکی میگن دیوید بکهام رو می شناسی؟ میگه آره بابا! سر کوچمون تعویض روغنی داره!
شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟
هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
به حیف نون میگن با جیش جمله بساز میگه علی با آبجیش رفت سینما. می گن خره منظورمون شاش بود: می گه خب با داداشاش رفت!
به حیف نون میگن چی شد که زن گرفتی؟ میگه راستش ما دیدیم تو زندگی هیچی نشدیم، گفتیم لااقل داماد بشیم
یک روز تو ی جهنم شلوغ بوده و همه می زدند و می رقصیدند
یکی می پرسه چی شده؟ بهش میگن: پرونده ها گم شده ، پرونده ها گم شده!
دو تا اصفهانی دراز کشیده بودند یکیشون داشته خمیازه می کشیده اون یکی میگه داداش تا دهنت بازه لطفا این اصغر ما رو هم صدا بزن!
می دونی اگه حیف نون یه نارنجک انداخت طرفت باید چی کار کنی؟ ... باید ضامن شو بکشی پرت کنی طرف خودش!
یارو ریش پروفسوری داشته، میره پیش رفیقاش و میگه: هر سوالی دارین امروز بپرسین، فردا میخوام ریش هامو بزنم!
مدیر تیمارستان گزارش دادند شب پیش یکی از بیماران قصد خودکشی در وان حموم را داشته ولی خوشبختانه یک بیمار دیگر به نام حیف نون نجاتش داده. پزشک تیمارستان پس از مطالعه پرونده حیف نون صداش کرد و گفت: وقتش رسیده که تورو آزاد کنم این اقدام بزرگ تو نشون میده حالت خوب شده. البته متاسفم... اون بیمار بالاخره این کارو کرد. این بار خودشو تو بالکن اتاقش حلق آویز کرده. حیف نون می گه: نه اون خودکشی نکرده، چون خیس بود من آویزونش کردم خشک بشه!
مسافری که تازه به شهر وارد شده بوده از آقای خنگ می پرسه ما اینجا غریبیم... کجا آمپول می زنن... طرف باسنش رو نشون می ده می گه اینجا!
از آقاهه می پرسن با چه ارزی ازمملکت خارج شدی؟ گفت: باعرض معذرت
حیف نون می خواسته خودکشی کنه می ره تو گلدون می گه به من آب ندین!
حیف نون یه سگ فلج داشته، هر وقت دزد میومده، سگه رو می گذاشته توی فرغون و دنبال دزده میدویده!
یه روز به یکی میگن دیوید بکهام رو می شناسی؟ میگه آره بابا! سر کوچمون تعویض روغنی داره!
شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟
هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
به حیف نون میگن با جیش جمله بساز میگه علی با آبجیش رفت سینما. می گن خره منظورمون شاش بود: می گه خب با داداشاش رفت!
به حیف نون میگن چی شد که زن گرفتی؟ میگه راستش ما دیدیم تو زندگی هیچی نشدیم، گفتیم لااقل داماد بشیم
یک روز تو ی جهنم شلوغ بوده و همه می زدند و می رقصیدند
یکی می پرسه چی شده؟ بهش میگن: پرونده ها گم شده ، پرونده ها گم شده!
در جستجوی دلتورا
نام کتاب : در جستجوی دلتورا (در 8 جلد )
نویسنده : جنیفر رو مشهور به امیلی رودا Rodda , Emily
مترجم : محبوبه نجف خانی
تعداد صفحات هرجلد : تقریباً 160 صفحه
قیمت هر جلد : 1100 تومان
چاپ اول : 1382
اسامی کتاب ها به ترتیب :
1- جنگل های سکوت 2- دریاچه اشک 3- شهر موشها -4 شن های روان
5- کوهستان وحشت 6- هزارتوی هیولا 7- دره گمشدگان 8- بازگشت به دل
قسمتی از داستان :
از زمان های بسیار دور انسان ها باور داشتندکه گوهردر درون خود برخی خواص پنهانی یا شاید جادویی دارد که ان را به سوی خود می کشد.هرچند که این باور ها پایه علمی ندارند اما امروزه هنوز هم بسیاری از مردم جهان به خواص جادویی درمانی گوهرها اعتقاد دارند.
ارباب سایه های اهریمنی نقشه کشیده است تا به سرزمین دلتورا حمله کندومردمانش را به اسارت در اورد.تنها مانع او کمربند دلتوراست که هفتگوهربا نیروهای عجیب و مرموز دارد.ارباب سایه ها گوهر ها را ربوده و در سرتاسر قلمرو پادشاهی در مکان هایی ترسناک پنهان می کند.
دو همسفر که هیچ شباهتی به هم ندارند از توی نقشه ای دستی مخفیانه به جستجوی پر مخاطره ای دست می زنند.انهاکه مصمم هستند گوهرها را بیابند و سرزمینشان را از ظلم نجات دهند به سوی اولین مقصد به راه می افتند.....
نویسنده : جنیفر رو مشهور به امیلی رودا Rodda , Emily
مترجم : محبوبه نجف خانی
تعداد صفحات هرجلد : تقریباً 160 صفحه
قیمت هر جلد : 1100 تومان
چاپ اول : 1382
اسامی کتاب ها به ترتیب :
1- جنگل های سکوت 2- دریاچه اشک 3- شهر موشها -4 شن های روان
5- کوهستان وحشت 6- هزارتوی هیولا 7- دره گمشدگان 8- بازگشت به دل
قسمتی از داستان :
از زمان های بسیار دور انسان ها باور داشتندکه گوهردر درون خود برخی خواص پنهانی یا شاید جادویی دارد که ان را به سوی خود می کشد.هرچند که این باور ها پایه علمی ندارند اما امروزه هنوز هم بسیاری از مردم جهان به خواص جادویی درمانی گوهرها اعتقاد دارند.
ارباب سایه های اهریمنی نقشه کشیده است تا به سرزمین دلتورا حمله کندومردمانش را به اسارت در اورد.تنها مانع او کمربند دلتوراست که هفتگوهربا نیروهای عجیب و مرموز دارد.ارباب سایه ها گوهر ها را ربوده و در سرتاسر قلمرو پادشاهی در مکان هایی ترسناک پنهان می کند.
دو همسفر که هیچ شباهتی به هم ندارند از توی نقشه ای دستی مخفیانه به جستجوی پر مخاطره ای دست می زنند.انهاکه مصمم هستند گوهرها را بیابند و سرزمینشان را از ظلم نجات دهند به سوی اولین مقصد به راه می افتند.....
معلم: آخرین دندانی که در می آید چه دندانی است؟
شاگرد: دندان مصنوعی است!
-----------------------------------------------------------------
آقای گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبیه گاو کشیدی؟!
--------------------------------------------------------------------
یک روز کبریتی سرش را می خاراند، آتش می گیرد.
------------------------------------------------------------------
آسیب می رساند DNA جراید: تلفن همراه به
اولی : وای این دراکولا چیه ؟
دومی : نترس ، آقای رئیسه ، جهش ژنتیکی پیدا کرده
-------------------------------------------------------------------------
معلم:بگو ببینم، کمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟
شاگرد:پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از کمبود بودجه شکایت داشت.
-------------------------------------------------------------------------
معلم : بنویس صابون
شاگرد روی تخته نوشت ، سابون
معلم : ببین عزیزم صابون با ص است نه با س
شاگرد : خانم فرقی نمی کند نگران نباشید اینم کف می کند
----------------------------------------------------------------------
معلم: بگو به غیر از اکسیژن چه چیزهایی در هوا وجود دارد؟
شاگرد : آقا اجازه، کلاغ ، مگس ، پشه !!!!....
---------------------------------------------------------------
شاگرد: دندان مصنوعی است!
-----------------------------------------------------------------
آقای گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبیه گاو کشیدی؟!
--------------------------------------------------------------------
یک روز کبریتی سرش را می خاراند، آتش می گیرد.
------------------------------------------------------------------
آسیب می رساند DNA جراید: تلفن همراه به
اولی : وای این دراکولا چیه ؟
دومی : نترس ، آقای رئیسه ، جهش ژنتیکی پیدا کرده
-------------------------------------------------------------------------
معلم:بگو ببینم، کمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟
شاگرد:پادشاه بدی نبود، فقط همیشه از کمبود بودجه شکایت داشت.
-------------------------------------------------------------------------
معلم : بنویس صابون
شاگرد روی تخته نوشت ، سابون
معلم : ببین عزیزم صابون با ص است نه با س
شاگرد : خانم فرقی نمی کند نگران نباشید اینم کف می کند
----------------------------------------------------------------------
معلم: بگو به غیر از اکسیژن چه چیزهایی در هوا وجود دارد؟
شاگرد : آقا اجازه، کلاغ ، مگس ، پشه !!!!....
---------------------------------------------------------------
شتر دیدی ، ندیدی
مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر کجاست ؟پسر گفت من شتری ندیدم .

مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .
قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟
پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .
بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است .
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!
این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در کم گفتن است و چکار داری که دخالت کنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .

مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .
قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟
پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .
بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است .
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!
این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در کم گفتن است و چکار داری که دخالت کنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .
جک و لوبیای سحرآمیز

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .

صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت ...وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »

بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »

غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت .

آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .

وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .

از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند » .
غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد .

جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .

بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !
دوستانه ریاضی
1تای من،2ستت دارم، 3تاره شبهای من، 4راه دردهای من،
5جه ی آفتابم، 6شه عمرم ، 7و8بار گفتم ،9کرتم ،10گرم!
5جه ی آفتابم، 6شه عمرم ، 7و8بار گفتم ،9کرتم ،10گرم!



  نوشته شده در ساعت 

